تبليغاتX
حرف های صمیمی -

حرف های صمیمی

حرف های صمیمی

قسمت اخر ......

هیهات !

آن کسانی که نمی دانستند ٬ زندگی یعنی چه رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند ٬همچو آنان باشم

که چو آنها دائم ٬ فکر خوردن باشم ٬ فکر گشتن باشم

فکر تامین معاش

فکر ثروت باشم ٬ فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت :

زندگی ثروت نیست ٬ زندگی داشتم همسر نیست

زندگی کردن ٬

فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت ٬ معنی اش فهمیدم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق ٬ که با عزمی ٬ جزم

پای از بند هواها گسلم ٬ پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده ٬ فارغ از شهرت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم ٬ در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرأت و امید و شهامت نوشم ٬ زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آن چه آموختم٬ بر دگران نیز نکو دارم

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ره نمایم به همه

گرچه سراپا سوزم ! من شدم که مثمر باشم ٬ نه چنین زائر و بی جوش و خروش !

عمر بر باد و به حسرت خاموش !           

         صد افسوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 23:19  توسط آرزو  |