قسمت اخر ......
هیهات !
آن کسانی که نمی دانستند ٬ زندگی یعنی چه رهنمایم بودند
عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار
و مرا می گفتند ٬همچو آنان باشم
که چو آنها دائم ٬ فکر خوردن باشم ٬ فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش
فکر ثروت باشم ٬ فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت :
زندگی ثروت نیست ٬ زندگی داشتم همسر نیست
زندگی کردن ٬
فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت ٬ معنی اش فهمیدم
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق ٬ که با عزمی ٬ جزم
پای از بند هواها گسلم ٬ پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده ٬ فارغ از شهرت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم ٬ در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرأت و امید و شهامت نوشم ٬ زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آن چه آموختم٬ بر دگران نیز نکو دارم
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ره نمایم به همه
گرچه سراپا سوزم ! من شدم که مثمر باشم ٬ نه چنین زائر و بی جوش و خروش !
عمر بر باد و به حسرت خاموش !
صد افسوس

