تبليغاتX
حرف های صمیمی -

حرف های صمیمی

حرف های صمیمی

قسمت دوم.............

بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟

من نپرسیدم هیچ ٬ هیچکس نیز نگفت

نوجوانی سپری شد ٬ به بازی ٬ به فراغت ٬ به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم ٬ که چه سان عمر گذشت ؟

لیک گفتند همه : که جوان است هنوز بگذارید جوانی بکند ٬ بهره از عمر برد ٬ کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ٬او را عمری است

یک نفر بانگ آورد که او ٬ از هم اکنون باید ٬ فکر آینده کند

دیگری آوا داد : که چو فردا شود ٬ فکر فردا بکند

سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت ٬ بگذرد امروزش ٬ همچنین فردایش .

با همه احوال ٬ من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی گذشت ؟ !

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت

نه تفکر ٬ نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت ٬ به بی حاصلگی و بی خبری

چه " توانی " که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات !!!

            ادامه دارد............

                                

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 13:23  توسط آرزو  |