وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان ,
کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی ,
از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان قورباغه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:12  توسط آرزو
|
خدایا : مرا درپناه حمایت ونگهداری خویش نگهبان باش
تورا می خوانم به آن نام اندوخته پاکیزه و پاک که آسمان ها
و زمین به آن برپاست و تیرگی ها از آن روشن است
خدای خوبم : من در قلب حقیرانه خود چیزی دارم که تودر
عرش کبریایی خود نداری .... من چون تویی دارم که تو چون خود نداری
بارالها : روزهاست در پی این هستم که به خود جرئت دهم و
تورا مخاطب خویش قراردهم.....افسوس که نمی توانم
اما می دانم که تو از بیین لبهای خاموش هم می شنوی
ای خالق عشق !! دستی بر آینه سردو یخ زده قلبم بگشا و
بگذار من از پس غبارهای تیره ی تنهایی ... رنگ دوستـــــــی را ببینم
پرستوی سرگردان دل مرا به آشیانه قلبم باز گردان
بنای قلبم را با عشق بساز و درونم را با هیزم های دوست داشتن
بسوزان و شعله ور کن چنان که قلب های یخ زده را گرم کند و با
آنان که در غروب دلتنگی فرو رفته اند به کهکشان زندگی بــــه
پرواز درآیم ............. خدای خوبم دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 19:40  توسط آرزو
|