تبليغاتX
حرف های صمیمی

حرف های صمیمی

حرف های صمیمی

سال نو مبارک

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبراللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 بارديگر صفحه ي پلاسيده ي زمان، با عبور از ثانيه ها و دقايق و

 ساعتها ورق خورد و در اولين سرآغاز شب، با انفجار خورشيد،

تاريکي سکوت بار ديگر شکسته شد .آري باز عيد آمد و باز نوروز...

درخت را بيدار کن و سبزه را مژده روييدن ده که بهار آمده است...

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 13:34  توسط آرزو  | 

قسمت اخر ......

هیهات !

آن کسانی که نمی دانستند ٬ زندگی یعنی چه رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند ٬همچو آنان باشم

که چو آنها دائم ٬ فکر خوردن باشم ٬ فکر گشتن باشم

فکر تامین معاش

فکر ثروت باشم ٬ فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت :

زندگی ثروت نیست ٬ زندگی داشتم همسر نیست

زندگی کردن ٬

فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت ٬ معنی اش فهمیدم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق ٬ که با عزمی ٬ جزم

پای از بند هواها گسلم ٬ پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده ٬ فارغ از شهرت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم ٬ در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرأت و امید و شهامت نوشم ٬ زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آن چه آموختم٬ بر دگران نیز نکو دارم

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ره نمایم به همه

گرچه سراپا سوزم ! من شدم که مثمر باشم ٬ نه چنین زائر و بی جوش و خروش !

عمر بر باد و به حسرت خاموش !           

         صد افسوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 23:19  توسط آرزو  | 

قسمت دوم.............

بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟

من نپرسیدم هیچ ٬ هیچکس نیز نگفت

نوجوانی سپری شد ٬ به بازی ٬ به فراغت ٬ به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم ٬ که چه سان عمر گذشت ؟

لیک گفتند همه : که جوان است هنوز بگذارید جوانی بکند ٬ بهره از عمر برد ٬ کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ٬او را عمری است

یک نفر بانگ آورد که او ٬ از هم اکنون باید ٬ فکر آینده کند

دیگری آوا داد : که چو فردا شود ٬ فکر فردا بکند

سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت ٬ بگذرد امروزش ٬ همچنین فردایش .

با همه احوال ٬ من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی گذشت ؟ !

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت

نه تفکر ٬ نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت ٬ به بی حاصلگی و بی خبری

چه " توانی " که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات !!!

            ادامه دارد............

                                

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 13:23  توسط آرزو  |