تبليغاتX
حرف های صمیمی

حرف های صمیمی

حرف های صمیمی

بعد از این چند صباح به کجا باید رفت....

 

طی شد ای عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چنان باد زمان

همه تقصیر من است این که خود می دانم

که نکردم فکری!

که تامل نخوردم روزی

ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران ؟!

کودکی رفت به بازی به فراقت به نشاط

فارغ از نیک و بد و گرگ و حیات

همه گفتند : کنون بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن !

من نپرسیدم هیچ که پس از این چه رو نتوان خندیدن

هیچکس نیز نگفت زندگی چیست؟

                                     چرا می آییم؟

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:56  توسط آرزو  | 

به نام داریوش سرور دلشکستگان

دلم بسيار گرفته است ...

 در پاشنه در ماندن و رفتن ايستاده ام و به خود مي گويم اين ...

راه كدام است كه نه پيش و نه پس توانم رفت ؟ ...

 همه آنهايي كه در كنج خلوت دلم مونس شده بودند رفته اند

 دور يا نزديك ...

 كم يا بيش ... 

 دلم بسيار گرفته است ...

از خويش ، از همه ... دوست يا آشنا ...

افسوس كه چه زود خورشيد مهرورزي رنگ غروب مي گيرد

در آشيانه عقاب ...

 چه زود رنگ پاييز مي گيرد همه سبزينه هاي عاشقانه و دوستانه ...

و چه زود فراموش مي شوم از یادهای منتظر گذشته

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 16:26  توسط آرزو  | 

خدایا بیش از عشق بر تو عاشقم...

باز هم تنهایی باز هم سکوت و فرصتی برای تفکر

 

خلقت انسان چیز عجیبی است . نمی توان درک کرد که خداوند جان آفرین چه هدفی از خلقت

 

دارد ولی این را می دانم مارا دوست دارد زیرا زمانی که کسی نیست همراهمان باشد او

 

 همراهیمان می کند .

 

وقتی نیاز به تکیه گاه داریم او را در همه جا می بینیم

 

تا بینهایت در قلب نفوذ می کند لذت با عشق بودن را به ما می بخشد .

 

خداوندا...!!!

 

وقتی نیاز به همراه داشتم تو را در کنارم دیدم

 

زمانی که نیاز به یه همدم داشتم تو را دیدم

 

زمانی که نیاز به یه دوست یه عشق واقعی داشتم تو را در کنارم دیدم

 

تو لذت زندگی کردن را به من دادی مرا مورد لطف خود قرار دادی تا تعالی گیرم و رشد کنم .

 

بزرگ شدم کمی خود را یافتم عشقی انسانی به من بخشیدی و من قدر  ندانستمو از تو فاصله

 

گرفتم و تو طعم شکست را به من چشاندی تا لذت عشق واقعی را درک کنم و عشق واقعی

 

را از عشق دروغین درک کنم .

 

زمانی که شکست خوردم و بی یار و بی پناه خود را حس می کردم و زمین خورده بودم تو

 

بودی که دستم را گرفتی و بلندم کردی و مرا تنها نگذاشتی و انسان های با محبتی را در کنارم

 

قرار دادی تا طعم خوش زندگی را احساس کنم .

 

دوستانی به من دادی تا با آنها به اوج رسم و قدر عشق واقعی تو و محبت تو را درک کنم و

 

 حالا بعد از این همه سختی به نزدت برگشتم و می خواهم تکیه گاهم تو باشی .

 

خداوندا تو را به بزرگیت قسمت می دم که از من دور نشو و عزیزانم را در پناه خود

 

حفظ فرما .

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:14  توسط آرزو  | 

بنام او که وجودش صفاست عهدش وفاست ومحبتش کیمیا ست

     

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال

 

خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود

 

برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌

 

ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌

 

تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌

 

گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رها برگردي

 

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست

 

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در

 

گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و

 

نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز

 

كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود هزار سال‌ گذشت

 

هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

 

مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،

 

اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌

 

كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود درختي‌ هزار ساله، بالا بلند

 

و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌

 

كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌

 

است‌ و هيچ‌ چيز ندارم درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز

 

نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌

 

چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در

 

كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌

 

مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و

 

چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا

 

نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌

 

رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌

 

جاده‌هاست .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 3:17  توسط آرزو  |