اگه يكمي فكر كني ميبيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره
اگه يكمي بيشتر فكر كني ميبيني زندگي ارزش مردن هم نداره
اگه كمي زيادتر فكر بكني ميبيني كه مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن نداره
هميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده
و شايد بزرگترين آرزوي فردات باشه
پس سعي كن قدر چيزي كه امروز داري رو خوب بدوني
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 16:57  توسط آرزو
|
به بلبلي عاشق گفتم ....
تا به حال از گلي پژمرده سراغي گرفته اي ...؟
با بوته اي سرما زده همنشيني كرده اي....؟
به عيادت گل حسرت رفته اي .....؟
بوسه اي بر گلبرگهاي گل انتظار نشانده اي ....؟
تا به حال در گورستان پائيز بوته لرزاني را در آغوش گرفته اي…….. ؟
قلبت را بر خارش فشرده ايي ......؟ با خون گرمت آبياريش كرده اي......؟
و با گرماي وجودت معشوق را به گل نشانده اي....!!!!
تو هم مثل ما انسانها هزار رنگي و عاشق رنگ ...كنار گلي خوشرنگ
مي نشينم. آواز ريا سر ميدهي گل دلداده را رها ميكني . مي پژمراني .....
تمامي عمر كوتاهش را به انتظارت مي نشاني ...
و هوسبازانه به خلوت گلي ديگر مي گريزي.......... !!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 23:15  توسط آرزو
|
سعی کن همیشه تنها باشی
زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت
بگذار عظمت عشق را درک کنی
زیرا انقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند
بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد
زیرا اگر عشق در ان منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد
اما
اگر روزی امد که عاشق شدی
تنها یک نفر را دوست داشته باش
بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"
بگذار عشقی را داشته باشی پاک مقدس و اسمانی
ومگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد
سعی کن همیشه تنها باشی
زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:21  توسط آرزو
|
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و
سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد .
پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،
اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،
قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 1:58  توسط آرزو
|