به نام خدایی که به هستی نیستی و به نیستی هستی می بخشد
راهی نروم که بيراه باشد،
خطی ننويسم که آزار دهد کسی را، يادم باشد که روز و روزگار خوشست
همه چيز روبه راه و بر وفق مراد هست و خوب. تنها دل ما دل نيست.!!!
زمان ، پی در پی ، لحظه لحظه ، جاریست
و مردابی را که من درون آن غرق شده ام لبریز می کند
چه شور است این آب ، چه گل ناک است
بال هایم آزرده شده و افکارم نم کشیده ، دو پایم سخت خسته است
آخر تا به کی این چنین زیستن باید؟ نشایسته است، روح من این چنین به بند
دل گیرم اما از چه ؟ دل تنگم اما از برای که؟ دل سردم اما از کدامین رخ داد؟
دل مرده ام اما به کدامین قانون؟
دل شکسته ام اما به کدامین نیرنگ؟
نمی دانم ، نمی دانم شاید که در کابوسی شناورم . شاید که .. شاید که
دوستی هست ، دشمنی هست ، مهر هست نفرت هم
تضاد درون من با من
شاید زمان نیز همین قانون را داراست هر چه راه ز بیراه پیداست ، بیراه ز راه ناپیداست



