
حرف های صمیمی
خداوندا..........
امروز به تو توكل مي كنم. مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم.
مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم.
مرا سرشار از آرامش خود كن. مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن .
بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني. بگذار بازوانم را به دور گردنت
حلقه كنم و پيشانيم را بر پيشانيت بگذارم و در چشمان پر جاذبه ات گم شوم.
بگذار نگاهت كنم. بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در
ذهنم حل كنم.
بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم.................
آري به رويايي عميق............
زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا مي بوسي. فقط در روياست
كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم مي گويي من گاهي
از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم
اما تو نمي تواني درك كني ...........
فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي
با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه ،
گاهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و
دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه
من تو را فراموش كرده ام.!!!!!!!!!!!!
من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي .
پاك و معصوم و بي ريا...................
و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي.
![]()
آموخته ام
چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.
آموخته ام
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .
آموخته ام
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل
صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل
ابر با كرامت باشم .
آموخته ام
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .
آموخته ام
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
آموخته ام
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببینند.
آموخته ام
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .
آموخته ام
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن
داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشیم .
آموخته ام
كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان
سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .
آموخته ام
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند
كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.
آموخته ام
كه بايد به زمان مسلط باشم نه زير فرمان آن
آموخته ام
هر سفر دور و درازي با برداشتن تنها يك گام آغاز ميشود
آموخته ام
نگويم اي كاش آن كار را طور ديگري انجام داده بودم ،
بلكه بگويم بار ديگر آن را طور ديگري انجام خواهم داد
آموخته ام
خطاهاي ديگران را مانند خطاهاي خويش تحمل كنم
آموخته ام
كه مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد و مرد كوچك به ديگران
آموخته ام
كه دانش خود را به ديگران آموزش دهم و آموزش ديگران را بياموزم، به اين ترتيب
علم خود را انفاق كرده ام و آنچه را نمي دانم
آموخته ام
كه بيش از آن كه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم
آموخته ام
كه بيش از آن كه دوستم بدارند ، دوست بدارم
آموخته ام
هميشه فردي خوشبين باقي بمانم ، چرا كه زندگي وموهبت هاي آن را دوست دارم
آموخته ام
اگرچه از هر چيزي بهترينش را ندارم
ولي از هر چه كه دارم ، بهترين استفاده را نمايم
آموخته ام
لبخند ارزان ترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد
آموخته ام
آنچه امروز در دست دارم، ممكن است آرزويهاي فردايم باشد
آموخته ام
زندگي مثل يك نقاشي است ، با اين تفاوت كه در آن از پاك كردن خبري نيست
آموخته ام
هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست
کاش می شد عشق را پرپر کنم
شادی را با شقایق سرکنم
کاش می شد قطره قطره پرکشم از بام او
داغ تنها ماندنم را وا کنم
کاش می شد دل به دریا بسپارم
عشق بی آغاز را پایان کنم
کاش می شد در نگاه پنجره
دردهای قلب را رسوا کنم
کاش می شد عمر را تکثیر کرد
لحظه ی دیدار را تجدید کرد
کاش می شد اشک را تهدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد