تبليغاتX
حرف های صمیمی

حرف های صمیمی

حرف های صمیمی

همه ما روز اولی که متولد می شیم اول یه جاده ایم ، همه مسافری هستیم که باید این مسیر رو

 

طی کنیم تا به مقصد برسیم ! توی این جاده پر از تابلوی دور زدن ممنوع ، هیچ راه برگشتی

 

نداره ! توش پر فرعی که از جاده اصلی جدا میشه ، اگه اشتباهی یکی از این فرعی ها رو بریم

 

اونوقت برگشتن توی مصیر اصلی به این راحتی ها نیست . طول این جاده به اندازه عمر آدم و

 

عرضش به کوچیکی یه قدم و یا بزرگی یه اتوبان 8 بانده شاید هم بیشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 0:46  توسط آرزو  | 

به نام خالق زیبایی ها

 

همه نقاشي شديم با دستاي تو مهربــــــون دو تا رو با هم کشيدي

 يکي رو بي همزبون به يکي نونوايي دادي به يکي يه لقمه نون

 اون يکي صد تا نشونه يکي بي نام و نشون به يکي قصر طلايي،

 به يکي گوشه خـاک يکي دو تا چتر داره، يکي مونده زير بارون

 بالاي نقاشيـــــتو دادي به هر کي پول داره ولي با اين همه پول

هيچکي محبت نداره پاييـــــن نقاشيتم درســـــته پولي نــــــدارن ولي

 چـهره اونا عشقــــو به يادم ميــــاره اي خــــدا کاري بـــکن از آدماي

 نقاشيـــت يکي هم پيـــدا بشـه بذر محبت بکاره .

 به حرکت ستارگان فکر کردم وبه اين نتيجه رسيدم که خوشيد هم يخها

 را اب ميکند ايمان  به وجود خدا باعث رفع نگرانيم شد دانستم که تنها

نيستم واينکه خدا راز هايم را فاش نميکند پس ميتوانم با او درد دل کنم

 بيا تا عرصه را براي غم تنگ کنيم ميگي چطوري ؟

                                                   بهش فکر نکنيم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:21  توسط آرزو  | 

زندگی چیست......

وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟

 

 


روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است

 

 

و راست راست توی خیابان راه می رود

 

عشق نشسته است کنار خیابان ,

 

 کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند

 

و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد

 

زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند

 

و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی ,

 

از ترس گربه خشونت , قایم شده است

 

و آدم ها , همان قورباغه های سرگردان مرداب تنهایی هستند

 

که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:12  توسط آرزو  | 

یادخدایی را که یاد کننده اش از یاد نمی رود ودعا کننده اش محروم نمی ماند و هرکه براو تکیه کند خدا او

 
 خدایا :    مرا درپناه حمایت ونگهداری خویش نگهبان باش
 
 
 تورا می خوانم به آن نام اندوخته پاکیزه و پاک که آسمان ها
 
 
 و زمین به آن برپاست و تیرگی ها از آن روشن است
 
 
 خدای خوبم :    من در قلب حقیرانه خود چیزی دارم که تودر
 
 
عرش کبریایی خود نداری .... من چون تویی دارم که تو چون خود نداری
 
 
بارالها  :    روزهاست در پی این هستم که به خود جرئت دهم و
 
 
 
تورا مخاطب خویش قراردهم.....افسوس که نمی توانم
 
 
اما می دانم که تو از بیین لبهای خاموش هم می شنوی
 
 
ای خالق عشق  !!    دستی بر آینه سردو یخ زده قلبم بگشا و
 
 
بگذار من از پس غبارهای تیره ی تنهایی ... رنگ دوستـــــــی را ببینم
 
 
پرستوی سرگردان دل مرا به آشیانه قلبم باز گردان
 
 
بنای قلبم را با عشق بساز و درونم را با هیزم های دوست داشتن
 
 
بسوزان و شعله ور کن چنان که قلب های یخ زده را گرم کند و با
 
 
آنان که در غروب دلتنگی  فرو رفته اند به کهکشان زندگی بــــه
 
 
پرواز درآیم ............. خدای خوبم دوستت دارم
 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 19:40  توسط آرزو  | 

به نام تنها معبود هستی که تمام وجودم در توان او نهفته است

                                                                           

 

 

ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور

 

زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.

 

اهداف و آرزوهایت رابا توجه به آنچه که دیگران

 

با اهمیت تصور می کنند؛

 

تعیین نکن زیرا فقط تو میدانی که چه چیزی برایت بهترین است.

 

با زندگی کردن در گذشته یا آینده،زیستن در زمان حال را از دست نده.

 

حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی

 

همه روزهای عمرت را زیسته ای.

 

هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید نشو.

 

هیچ چیز واقعا به پایان نمیرسد تا لحظه ای که خودت دست

 

 از تلاش برداری.

 

از مواجه شدن با خطرات نترس؛زیرا بدین ترتیب

 

فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.

 

با گفتن اینکه؛

 

یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.

 

سریع ترین راه دریافت عشق،بخشیدن آن به دیگران است.

 

سریع ترین راه از دست دادن آن،محکم نگاه داشتن آن است.

 

رویاهای خود را رها نکن.بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن

 

 و ناامیدی یعنی اینکه که هیچ هدفی نداری.

 

زندگی یک مسابقه نیست،بلکه سفری است که هر قدم

 

از مسیر آن را باید لمس کرد وچشید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 13:58  توسط آرزو  | 

 

* هميشه ماه به حوض آب می آيد تا ماهی ها را به آسمان ببرد .

 

* خوشبختی ، خود تويِی ، در آيينه ديگران آن را مجو .

 

* خنده هايت را برای روز مبادا نگه ندار .

 

* افراد کم حرف ، زبانشان در نگاهشان است .

 

* به سفر که می روی ، بال هايت را فراموش نکن .

 

* به آيينه که نگاه می کنی ، او محو تماشای تو شده است .

 

* نگاهت را به هر گوشه ای پرتاب نکن .

 

* طوفان با همه خشمش ، نمی ماند ؛ درياست که هميشه پا برجاست .

 

* زمين ، سريع قرض دريا را از ابرا می گيرد .

 

* به ستاره ها که نگاه می کنی ، آسمان را فراموش نکن .

 

* کوير ، بزرگترين سکوت آفرينش است .

 

* هر چند وقت يک بار خودت را از خودت طلب کن ، شايد گمشده باشی .

 

* کثرت سنگ ها مانع نمی شود که من از زيبايی شان سخن نگويم .

 

* وقتی خواب هايت کوچ کنند به ارزش شب ها پی خواهی برد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 22:10  توسط آرزو  | 

بنام خالق عشق و زیبایی

چه زیباست محبت دیدن و محبت کردن و جز آن نیاموختن !

به همه چیز از دریچه ی زیبایی نگاه کردن و همه چیز را از دریچه ی زیبا شنیدن !

اما چه غم انگیز است نفرت ٬ چه زشت است کینه ٬ و چه شکننده است کدورت!

چه خوب است کینه ها را دور ریختن و محبت ها را جایگزین کردن !

تلاش بخاطر موفقیت دیگران زمانی که خود در آنکار نا موفق بوده ایم .

و تجربه هایمان را در اختیار آنها گذاردن و آنها را راهنمایی کردن !

براستی چه نیکوست از شکستن به عنوان تجربه یاد کردن و تجربه را بکار گرفتن !

و باز هم چه خوب است دوباره همه چیز را به طریق دیگر ازنو

 شروع کردن پس از ناکامی در دوره ی اول ٬ جبران شکست و طلب پیروزی 

و تلاش برای رسیدن به آن !

آری چه زیباست زندگی را ترازو کردن و غم ها و ناکامی ها را در یک کفه ٬

و شادی ها و پیروزی ها را در کفه ی دیگر قرار دادن و با هر دو کنار آمدن

 و هر دو را پذیرفتن .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 9:46  توسط آرزو  | 

به نام خالق زیبایی ها

دشتها آلوده ست

 

در لبخندزار گل لاله نخواهد روئید

 

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

 

فکر نان باید کرد

 

وهوائی که در آن نفسی تازه کنیم.

 

گل گندم خوب است .

 

گل خوبی زیباست.

 

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

 

علف هرزه کینه پوشانده ست

 

هیچ کس فکر نکرد.

 

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست.

 

وهمه مردم شهر

 

بانگ برداشته اند

 

که چرا سیمان نیست

 

و کسی فکر نکرد

 

که چرا ایمان نیست.

 

و زمانی شده است

 

که به غیر از انسان

 

هیچ چیز ارزان نیست.

 

       

          

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 21:32  توسط آرزو  | 

سال نو مبارک

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبراللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 بارديگر صفحه ي پلاسيده ي زمان، با عبور از ثانيه ها و دقايق و

 ساعتها ورق خورد و در اولين سرآغاز شب، با انفجار خورشيد،

تاريکي سکوت بار ديگر شکسته شد .آري باز عيد آمد و باز نوروز...

درخت را بيدار کن و سبزه را مژده روييدن ده که بهار آمده است...

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 13:34  توسط آرزو  | 

قسمت اخر ......

هیهات !

آن کسانی که نمی دانستند ٬ زندگی یعنی چه رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند ٬همچو آنان باشم

که چو آنها دائم ٬ فکر خوردن باشم ٬ فکر گشتن باشم

فکر تامین معاش

فکر ثروت باشم ٬ فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت :

زندگی ثروت نیست ٬ زندگی داشتم همسر نیست

زندگی کردن ٬

فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت ٬ معنی اش فهمیدم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق ٬ که با عزمی ٬ جزم

پای از بند هواها گسلم ٬ پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده ٬ فارغ از شهرت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم ٬ در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرأت و امید و شهامت نوشم ٬ زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آن چه آموختم٬ بر دگران نیز نکو دارم

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ره نمایم به همه

گرچه سراپا سوزم ! من شدم که مثمر باشم ٬ نه چنین زائر و بی جوش و خروش !

عمر بر باد و به حسرت خاموش !           

         صد افسوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 23:19  توسط آرزو  | 

قسمت دوم.............

بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟

من نپرسیدم هیچ ٬ هیچکس نیز نگفت

نوجوانی سپری شد ٬ به بازی ٬ به فراغت ٬ به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم ٬ که چه سان عمر گذشت ؟

لیک گفتند همه : که جوان است هنوز بگذارید جوانی بکند ٬ بهره از عمر برد ٬ کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ٬او را عمری است

یک نفر بانگ آورد که او ٬ از هم اکنون باید ٬ فکر آینده کند

دیگری آوا داد : که چو فردا شود ٬ فکر فردا بکند

سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت ٬ بگذرد امروزش ٬ همچنین فردایش .

با همه احوال ٬ من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی گذشت ؟ !

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت

نه تفکر ٬ نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت ٬ به بی حاصلگی و بی خبری

چه " توانی " که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات !!!

            ادامه دارد............

                                

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 13:23  توسط آرزو  | 

بعد از این چند صباح به کجا باید رفت....

 

طی شد ای عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چنان باد زمان

همه تقصیر من است این که خود می دانم

که نکردم فکری!

که تامل نخوردم روزی

ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران ؟!

کودکی رفت به بازی به فراقت به نشاط

فارغ از نیک و بد و گرگ و حیات

همه گفتند : کنون بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن !

من نپرسیدم هیچ که پس از این چه رو نتوان خندیدن

هیچکس نیز نگفت زندگی چیست؟

                                     چرا می آییم؟

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:56  توسط آرزو  | 

به نام داریوش سرور دلشکستگان

دلم بسيار گرفته است ...

 در پاشنه در ماندن و رفتن ايستاده ام و به خود مي گويم اين ...

راه كدام است كه نه پيش و نه پس توانم رفت ؟ ...

 همه آنهايي كه در كنج خلوت دلم مونس شده بودند رفته اند

 دور يا نزديك ...

 كم يا بيش ... 

 دلم بسيار گرفته است ...

از خويش ، از همه ... دوست يا آشنا ...

افسوس كه چه زود خورشيد مهرورزي رنگ غروب مي گيرد

در آشيانه عقاب ...

 چه زود رنگ پاييز مي گيرد همه سبزينه هاي عاشقانه و دوستانه ...

و چه زود فراموش مي شوم از یادهای منتظر گذشته

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 16:26  توسط آرزو  | 

خدایا بیش از عشق بر تو عاشقم...

باز هم تنهایی باز هم سکوت و فرصتی برای تفکر

 

خلقت انسان چیز عجیبی است . نمی توان درک کرد که خداوند جان آفرین چه هدفی از خلقت

 

دارد ولی این را می دانم مارا دوست دارد زیرا زمانی که کسی نیست همراهمان باشد او

 

 همراهیمان می کند .

 

وقتی نیاز به تکیه گاه داریم او را در همه جا می بینیم

 

تا بینهایت در قلب نفوذ می کند لذت با عشق بودن را به ما می بخشد .

 

خداوندا...!!!

 

وقتی نیاز به همراه داشتم تو را در کنارم دیدم

 

زمانی که نیاز به یه همدم داشتم تو را دیدم

 

زمانی که نیاز به یه دوست یه عشق واقعی داشتم تو را در کنارم دیدم

 

تو لذت زندگی کردن را به من دادی مرا مورد لطف خود قرار دادی تا تعالی گیرم و رشد کنم .

 

بزرگ شدم کمی خود را یافتم عشقی انسانی به من بخشیدی و من قدر  ندانستمو از تو فاصله

 

گرفتم و تو طعم شکست را به من چشاندی تا لذت عشق واقعی را درک کنم و عشق واقعی

 

را از عشق دروغین درک کنم .

 

زمانی که شکست خوردم و بی یار و بی پناه خود را حس می کردم و زمین خورده بودم تو

 

بودی که دستم را گرفتی و بلندم کردی و مرا تنها نگذاشتی و انسان های با محبتی را در کنارم

 

قرار دادی تا طعم خوش زندگی را احساس کنم .

 

دوستانی به من دادی تا با آنها به اوج رسم و قدر عشق واقعی تو و محبت تو را درک کنم و

 

 حالا بعد از این همه سختی به نزدت برگشتم و می خواهم تکیه گاهم تو باشی .

 

خداوندا تو را به بزرگیت قسمت می دم که از من دور نشو و عزیزانم را در پناه خود

 

حفظ فرما .

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:14  توسط آرزو  | 

بنام او که وجودش صفاست عهدش وفاست ومحبتش کیمیا ست

     

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال

 

خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود

 

برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌

 

ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌

 

تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌

 

گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رها برگردي

 

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست

 

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در

 

گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و

 

نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز

 

كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود هزار سال‌ گذشت

 

هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

 

مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،

 

اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌

 

كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود درختي‌ هزار ساله، بالا بلند

 

و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌

 

كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌

 

است‌ و هيچ‌ چيز ندارم درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز

 

نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌

 

چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در

 

كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌

 

مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و

 

چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا

 

نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌

 

رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌

 

جاده‌هاست .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 3:17  توسط آرزو  | 

به نام شراره های محبتی که سینه ی هر عاشق را نوازش می دهد

 
 
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست

 

 که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند

 

و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر

 

خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن

 

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

 

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز

 

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کني 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 19:44  توسط آرزو  | 

سکوت دوستي است که هرگز خيانت نمي کند

سلام به تمام دوستان عزیزم

 

من دوباره برگشتم

 

و خوشحالم ازینکه می تونم در خدمت شما دوستان عزیزم باشم

 

امیدوارم باز هم با حضور گرمتون و نظر های قشنگتون منو مورد لطف خودتون قرار

بدین

 Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com

بهتر زندگي كنيم

 
 
زندگی ما از میلیونها لحظه تشکیل شده است، که این لحظات
 
 
در راه های مختلفی صرف میشوند.

 

 بخشی از آن ، صرف جست و جوی عشق، صلح وهماهنگی

 

و مابقی آن صرف زنده ماندن ما می شود .

 

اما هیچ لحظه ای بزرگتر و بهتر از زمانی نیست که زندگی

 

 را با همه شادیها و غمهایش کشف کنیم.

 

هر روز یک امکان جدید است، و زندگی کردن یک روز در

 

 یک زمان، ما را قادر میسازد که کاملا از زندگی لذت ببریم

 

و آن را به طور کامل زندگی کنیم .

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons                                                                                               Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 14:18  توسط آرزو  | 

به نام تنها معبود هستی که تمام وجودم در توان او نهفته است

 

با عرض سلام خدمت تمام دوستان و تمام همراهان این وبلاگ که منو

تا اینجا همراهی کردن و مورد لطف خودشون قرار دادند .

دوستان عزیزم باید به اطلاعتون برسونم که این وبلاگ بنا به دلایل شخصی

تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.

امیدوارم اگر  عمری باقی ماند برگردمو این وبلاگ رو ادامه بدم و در خدمت

 تمامی دوستان عزیزم باشم برام دعا کنید علی یارتون .

آرزومند آرزو های قشنگتون آرزو

 

 آدمی متولد می شود و می میرد

                    گل پدید می آید و پژمرده می شود

                                شمع افروخته می شود و  می سوزد

                                                          ولی دو چیز همیشه جاودان است

                                             

                                                   دوستی و محبت

                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 7:22  توسط آرزو  | 

به نام حضرت دوست که هر آنچه بر سر ما میرود از عنایت اوست

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،
 
خدا گفت : نه !
 
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
 
 
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
 
خدا گفت : نه !
 
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
 
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
 
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
 
خدا گفت : نه !
 
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
 
سعادت را فراچنگ آوری .
 
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
 
خدا گفت : نه !
 
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
 
تر و نزدیک تر می کند .
 
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد ،
 
خدا گفت : نه !
 
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
 
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
 
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
 
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
 
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
 
لذتی به کف آری .
 
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
 
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
 
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:30  توسط آرزو  | 

کاش....

 

کاش مي شد قلب ها آباد بود !

کينه و غمها به دست باد بود !

کاش مي شد دل فراموشي نداشت !

نم نم باران هم آغوشي نداشت !

کاش مي شد کاش هاي زندگي !

گم شوند پشت نقاب بندگي !

کاش مي شد کاش ها مهمان شوند !

در ميان غصه ها پنهان شوند !

کاش مي شد آسمان غم گين نبود !

رد پاي قهر و کين رنگين نبود !

کاش مي شد روي خط زندگي !

با تو باشم تا نهايت سادگي .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:41  توسط آرزو  |